چهل شاخص
40shakhes
چهل شهید شاخص
خاطراتی از شهید علی اکبر شیرودی
نویسنده : admin
دوشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۳

۱)شهید چمران در خصوص رشادت های شهید شیرودی در غائله کردستان و پاوه می گوید: “هنگام هجوم به دشمن با هلیکوپتر به صورت مایل شیرجه می رفت و دشمن را زیر رگبار گلوله می گرفت و مثل جت جنگنده فانتوم مانور می داد. او با آن وحشتی که در دل دشمن ایجاد می کرد، بزرگترین ضربات را به آنها می زد”.همرزمان این شهید بزرگوار در خصوص شخصیت والای خلبان شیرودی می گویند: روزی در تعقیب ضد انقلاب وقتی خواست راکتی شلیک کند متوجه حضور بچه ای در آن حوالی شد، برگشت و ابتدا با بال هلیکوپتر بچه را ترساند و از آنجا راند و بعد برگشت و حمله کرد.

برای خواندن ادامه ی متن لطفا به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید
:: موضوعات مرتبط : شهید اکبر شیرودی
خاطراتی از شهید سرتیپ جواد فکوری
نویسنده : admin
دوشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۳

مهریه ۵۰ هزارتومانی شهید فکوری برای همسرش

همسر شهید فکوری می‌گوید: این قدر در خانواده و فامیل ارتشی داشتیم که تا صحبت یک خواستگار ارتشی برای من شد،‌ مادربزرگم و دایی و عمه‌ام که در واقع به خاطر مرگ زود هنگام پدر و مادرم سرپرستی و نظارت کلی بر زندگی من داشتند، ندای مخالفت سر دادند. موضوع مدتی مسکوت ماند تا وقتی که تحصیلات شهید فکوری در آمریکا تمام شد و این بار خودش به خواستگاری آمد،‌ برای ازدواج خیلی بزرگ نشده بودم ولی از او خوشم آمد، ‌خانواده هم وقتی رضایت مرا دیدند،‌ چاره‌ای جز موافقت نداشتند. مهریه ۵۰ هزارتومانی تعیین شد. سال ۴۲ بود و مراسمی انجام گرفت و بعد از یک ماه نامزدی من به خانه شهید فکوری رفتم. ۶ ماه بعد زندگی سیال ما شروع شد. ۶ ماه بعد در فرودگاه مهرآباد سپری شد. سه سال هم در پایگاه شاهرخی همدان،‌ ۳ سال در تهران، ۸ سال در شیراز و …. همینطور زندگی‌مان در جاهای مختلف می‌‌گذشت.

برای خواندن ادامه ی متن لطفا به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید
:: موضوعات مرتبط : شهید جواد فکوری
خاطراتی از شهید عباس کریمی
نویسنده : admin
دوشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۳

۱)«قهرود» یک روستاست از توابع کاشان. در این روستا کشاورزی بود به نام «احمد» که او هم یک زن و یک دختر شیرخواره توی خانه‌اش داشت. زن احمد بدزا بود، یعنی هر چه بچه دنیا می‌آورد سقط می‌شدند، این دختر کوچولو هم خدایی سالم مانده بود.«احمد» از خدا پسر می‌خواست از طرفی هم نمی‌خواست عیالش این همه اذیت شود. نیت کرد و رفت « کربلا». سال ۱۳۳۶ کربلا رفتن مثل امروز نبود، واقعا خون می‌خواست؛ البته خون دل. دست پربرگشت. بچه بعدی سالم بود، پسر هم بود، تازه بعد از آن، چهار تا بچه سالم دیگر هم به خانواده کربلایی احمد اضافه شد. اما پسر اول چیز دیگری است؛ آن هم اگر چنین حکایتی داشته باشد:
کربلایی احمد می‌گفت به حرم حضرت ابوالفضل دخیل بستم و زار زده بودم که یا قمر بنی هاشم من سلامت بچه‌هایم را از تو می خواهم. خلاصه اینکه کربلایی احمد این پسر اول را تحفه حضرت عباس می‌دانست، برای همین هم اسمش را گذاشت«عباس»
کودکی عباس مثل همه بچه‌های روستایی در خانه و مدرسه و سر زمین کشاورزی گذشت. عباس یک پسر بچه ساده و سبکبار و پا برهنه بود که در کوچه‌های خاکی قهرود، پشتک و وارو می‌زد و شلنگ تخته می‌انداخت. البته زیاد شیطان نبود، ظاهرا از همان اول هم مظلومیتش بر شلوغ‌بازی‌هایش می‌چربید. اما زبل بود. مدرسه هم که رفت درسش بد نبود، حداقلش آن قدری درسخوان بود که پای آقاجان وعزیزش را به مدرسه یا پای معلم را به خانه باز نکند. برای دوران دبیرستان هم راهی تهران شد. بی‌خبرم که یک بچه ساده شهرستانی چطور آن روزها را در تهران سر کرد اما به هر حال تا ششم یا هفتم را در مدرسه «دارالفنون» خواند، بعدش هم به کاشان برگشت و در هنرستان نساجی مشغول تحصیل شد و آخر به خوبی و خوشی دیپلمش را گرفت.

برای خواندن ادامه ی متن لطفا به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید
:: موضوعات مرتبط : شهید عباس کریمی
خاطراتی از شهید محمد بروجردی
نویسنده : admin
دوشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۳

۱)پدرش جلوی خان درآمده بود . گفته بود من زمین به خان نمی فروشم …
مادرش از درد به خودش می پیچید پدرش دویده بود پی قابله. قابله آش پز خانه ارباب هم بود. مباشر ارباب جلویش را گرفته بود. گفته بود: زنم … داره می میره از درد!
گفته بود به من چه؟
افتاده بودند به جان هم، قابله هم دویده بود سمت خانه. وقتی محمد به دنیا آمد پدرش توی ژاندارمری زندانی بود.
پدرش را حسابی زده بودند همان شد وقتی مرد جمع کردند آمدند تهران، خیابان مولوی یک خانه اجاره کردند از این خانه هایی بود که وسط حیاط حوض آب داشت؛ دورتادورش حجره.

برای خواندن ادامه ی متن لطفا به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید
:: موضوعات مرتبط : شهید محمد بروجردی
خاطره ای از شهید رضا چراغی
نویسنده : admin
دوشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۳

وقتی رضا را داخل قبر گذاشتیم, در حالی که گریه می کردم ، صورت او را بوسیدم. بعد از چند وقت که خواب رضا را دیدم ، روی گونه اش چیزی مثل ستاره می درخشید. از او پرسیدم که چه چیزی روی صورت تو می باشد که اینقدر نور دارد؟ رضا گفت :‹‹ وقتی شما مرا داخل قبر گذاشتی و صورتم را بوسیدی ،یک قطره از اشک چشمت روی صورتم افتاد. این همان قطره اشک است که می درخشد.››

برای خواندن ادامه ی متن لطفا به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید
:: موضوعات مرتبط : شهید رضا چراغی
صفحه 165 از 184« بعدی...163164165166167...قبلی »
.:: کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت برای چهل شاخص محفوظ است,هرگونه کپی برداری با ذکر منبع بلامانع است. Template All Right Reserved ::.
نوشته‌های تازه
آخرین دیدگاه‌ها
بک لینکها

تبلیغات رپورتاژ

پیوندها
مشاوره رایگان مشاوره آنلاین مشاوره خانواده پنل اس ام اس رایگان ابزار وبلاگ